تبليغاتX
خستگي

خستگي

ادبيات

 

برای شریک جرم

علی ذوالقدر

به پاس ترس های مشترک 

۱

اخلاقیات. از اخلاق گفتن، آن هم زیر عنوان کلمه ای مثل "اخلاقیات" که بار فلسفی را هرچه بیشتر می کند و اینکه این منم که دارم حرف می زنم. ولی خوب چه اشکالی دارد. من هم اخلاقیات خاص خودم را دارم و زندگی ام هم طوری نیست، یعنی آنقدرها پیچیده یا برعکس آنقدرها ساده و باز هم هرچه بیشتر ساده شده، که به فلسفه از نوع فلسفیدنی آن نیاز داشته باشد. در مقام شاید یک ولگرد، شاید یک دزد، شاید کسی که دلش برای لحظه های خاصی تنگ شده که دل هیچ کس دیگری نه، چون آن قوی سیاه رنگ را پیدا کرده ام و این آدم نود کیلوگرمی مثال نقضی است که به تنهایی برابر صف طولانی قوهای سفید زیبا می ایستد و بال هایش را باز می کند و در هوا تکان تکان می دهد و فخرفروشانه می گوید که ببینید پرواز بلدم، این هم بال های بزرگم، اما دوباره روی دو پایش می زند به آب و در سکوت هرازگاهی قطع شونده با صدای دوباره آب، افتادن شبنمی، برگی، پریدن قورباغه ای، معلق می ماند، بدون حتی نگاهی، نه، این طور که دروغ است، نیم نگاهکی می اندازد به دسته ی سفید رنگ که دور و دورتر می شود و با ابرها انگار یک جور، اما می ترسد، می ترسد و سرش را فرو می برد لای پر و بال هایش و، بله، گریه هم می کنیم. دست راستی که جلق می زند، همان است که شعر می نویسد، نقاشی می کشد یا ساز می زند، و دست زن بیست و هشت ساله ای که یک خال مشخص دارد بین سینه هایش کمی به طرف چپ، که این طور گره روسری را چنگ زده وقتی دارد میان کوچه ها می دود، همانی است که کشیده می شود روی سر پسر بچه ای، به نشان مادری، یا لگن شاش را بر می دارد از زیر تخت پیرمردی که انگار از روز اول اینجا خوابیده بوده از بس که یکی شده با این چوب و تخته و پشم و پارچه، به نشان فرزندی، و دستانی که یکیشان خال بالای سینه راست را نوازش می کند و دیگری کمی پایین تر دکمه ی شلوار را باز، یا جوراب نازک توری را همان طور که لوله می شود و جمع می شود از پایش در می آورند، یا یکی با کیف پول بازی می کند وقتی آن یکی دستمال خیس چسبیده را نگه داشته، همان هایی هستند که ورقه صحیح می کنند، میخ می کوبند، روغن کاری می کنند و، نان می خرند. من ترجیح می دهم کز کنم توی آن گوشه ی نمور، با چشم های بسته ای که دارند می سوزند، ریه ای که درست کار نمی کند و پیشانی ای که تکیه داده ام به زانوهای در حلقه ی دست هایم گیر افتاده، هرچند که می دانم این داستان تکراری است، تصمیم های بزرگ بگیرم و خجالت بکشم و به آخرین ها فکر کنم و شاید هم چند محاسبه کوچک ریاضی و کلافگی و باز هم مرور خیلی سریع چند خاطره که سال ها کم رنگشان کرده و پایان تکراری، حتی اگر داستان هم تکراری نمی بود: فراموشی. بدی اش این است که هر بار می بینی خمیده تر نشسته ای، پشتت کمانی تر شده و انگار با هر کدام از این پایان های تکراری یکی از سیم های ارتباطی ات با جهان بیرون این درخودخمیدگی مرطوب، قطع می شود، نه اینکه دیگر قاشق به دست نمی گیری، ولی بابابزرگ از آن روز صبح به بعد دیگر پیرمرد بود، کسی که دلم برایش می سوخت و باز هم البته دوستش داشتم، اما دیگر نوه اش نبودم.

اخلاقیات من، یک انتخاب اخلاقی درونی است میان زانوها را در شکم جمع کردن و پتو را روی سر کشیدن و بازگشتن به حالت ابتدایی جنینی گناه کار، و، شنیدن صدای نازک و پر نفس نازکی در تاریکی انباری سرد خانه ای ناشناخته که می گوید صبر کن، برایم خواستگار، آمده، صبر کن، از جلو هم می دهم، میان همه غیر اخلاقی چیزهایی که هرجور که نگاه شان می کنی پیچیده اند و سردرنیاوردنی. صدای خنده کوچک دختر بچه ای چندساله پیچید توی پله ها. چقدر گنگ و ترسناک شده نگاه کردن به دسته ی سفید پروازکنان پرنده هایی که به سمت انتهای آسمان می روند. این را هم بگویم که نماد این نظام غیر اخلاقی اخلاقیات من موهای زبر فر خورده ای بود که از یقه پیراهن قهوه ای رنگی بیرون زده بود که تو در کنارش بازو و دستی را چسبیده بودی که خدا می داند... وفادار ماندن به رازی که همه مان می دانیم اش اما دارد معده ام را جر می دهد، روده هایم را گره می زند و با ناخن های تیز "هیس" ترسناکش شش هایم را پاره پوره می کند. می ترسم. از خنده های مرد اخلاقی که در آغوش خدا دراز کشیده و خنده های او توأمانش می کند می ترسم. چون نه در آن گوشه ی بخارگرفته، نه در زیر پتویم که بوی عرق می دهد و جایی برای نفس کشیدن نیست، جایی هم برای خنده نیست. راستش را بخواهی، هنوز هم جرأت نمی کنم راجع به دست های تو فکر کنم چون تمام اخلاقیات با نبودن آنها بود که آغاز شد.

باد آهسته می وزید لای درخت ها و برگ هایشان را می جنباند. چمن سبز تازه سرسبز کرده بود زمین را. زمین بوی خاک باران خورده می داد. کفش های ما قطعه های سیمانی سفید و صورتی پیاده رو را زیر پا می گذاشتند و فیلتر هنوز روشن سیگار، بی صدا و قشنگ ریز آنها له می شد.

 

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت15:27توسط elikafka | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت0:23توسط elikafka |

 

۱

کسی چه می داند، شاید هم واقعا به خاطر برخورد دانه ریز یا درشت یخ زده ی تگرگ با شیشه پنجره بود، شاید حرکت نخست را طبیعت جایی دور در پس و پشت ابرها، یک جای خنک و نرم کرده بود و گندش، به خاطر اینکه شدیدا در فکر معذرت خواهی از آقای محسن آذری بود، قبول که دور از ذهن است، چیزی حول و حوش از لحاظ تئوریک نه ماه بعد، به قول آقای نویسنده کتاب های همه چیزهای موفقیت آمیز در چند ساعت و چند روز و آخرش دیگر چند هفته، که البته معمولا روی بیست و یک روز می گردد، دوره مصرف قرص های ضدبارداری، به شکل موجودی که اصلا با آن صورت قرمز و پف کرده و چشم های فرو رفته و یک چیز عجیب و ناهنجار میان پاهای انگار به خاطر زیادی گوشت ورم کرده و چین خورده اش، با پوشش نارکی از مایعی ناشناخته، سبز رنگ، قهوه ای رنگ، آبی رنگ، کاملا بی رنگ، معلق در هوا، بهش نمی آمد که از همان اولش هم موفق ترین باشد، چرا که از میان یک میلیارد، یعنی عددی با نه تا صفر، اسپرم شتابان که تنگاتنگ هم دم کوچولوی مارپیچ مانند خود را می جنبانده اند که جلو بزنند از همدیگر و خدا می داند که مال چند تایشان این وسط شکسته و لت و پار شده، این او بود که توانسته بود خودش را برساند به تخمک و بدن بیضی و لیزش را با ناز و نوازش، اگر وقت این کارها بوده البته، بمالد به او و خودش را لوس بکند و همین که یک کم شل داده با سر برود تو و گند رابطه عاشقانه را بالا بیاورد، که البته گند اصلی خیلی بعد تر به نسبت عمر هفتاد یا هشتاد ساله ی آقای «پ» بالا آمد، مثل شوالیه خسته ای که بعد از عبور از جنگل های تاریک و جادویی و، جنگیدن با هزار جور موجود عجیب و غریب و، خریدن رسیدن به قلعه ی پر از برج و باروهای نوک تیز بر قله یک کوه ابر گرفته که مجسمه خفاش های سنگی اش با آن چشم های قرمز رنگشان بعضی وقت ها هوس می کنند چرخی آن اطراف بزنند به قیمت جان، اولین چیزی که به شاهزاده ی بلوند موی تازه دوباره زنده شده از بوسه ی عاشقانه می گوید این است که آیا می داند توالت قلعه کجاست؟ و از میان راهروهای تنگ و تاریک، می رود به عمق قلعه و از همین رفتن به عمق، به درون هسته است که همه چیز شروع می شود، همه چیز مثل یک شب بیداری تا صبح.

این ها را شاید کسی نداند اما بعضی ها می دانند که آن سال، آن موقع در جایی دور داشت تگرگ می بارید آرام و پراکنده، بر خلاف دیگر تگرگ باریدن های بهاری. آخر بهار بود آن هم از آن بهارهای واقعی. آسمان بنفش رنگ بود. شفاف، وسیع، دور. همه ی این ها را از پشت پرده هم می شد فهمید. خنکای هوای تازه، باز شدن گرفتگی عضلات ریه. بعضی ها می فهمیدند که جیرجیرک ها صدای آواز خودشان را هی عوض می کنند و چون شاعر نبودند، نمی تواستند بفهمند احساسی که دارند به خاطر صدای ترک خوردن پوسته ی تازه ی یک شاخه ی کوچک بود که داشت جوانه می زند.

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت2:4توسط elikafka | |

   بايد ساكت نشست توي اين سكوت سفيد براق چون قطره ي آب دارد خودش را بزرگ مي كند كه بعد بزرگ تر بشود كش بيايد و يك لحظه يك برق كوچك، وسط آن مثل عكس بي رمق لامپ روي كاشي هاي رديف كه اينطور از اين طرف مي رود آن طرف و يك خط سياه كه، يعني حيف كه آن گوشه، آن طوري، چيزي شبيه مثلث كه روشن تر از خط تاريك است،‌كه دايره ي مات را دو نصف مي كند، كه كم كم گم مي شود، تمام مي شود و اگر خيس بشود شايد گوشه ي تيز چيزي را كچل كوبيده باشد آنجا وقتي كه دو دانه مويش وسط دايره اي بوده گنگ، مثل ماه كه چشم هايت را كه جمع كني، كوچك كني، اين طوري، ببيني دارد آويزان مي شود و هي داد بزند" چه غلطي مي كني اينقدر طولش مي دهي بوگندو" چون اصلا بد نيست اين بويي كه از من است و اگر از او بود كه حتما از همان دو دانه موي ترك خورده اش مي آيد كه آن طور روي آن چيز زشت قهوه اي راست شده اند زده اند بيرون و ترك مي خورد حتما چون ذره ذره مي شود، پخش مي شود توي صدف سفيد و سر مي خورد از همه طرف دوباره مي رود آنجا به سمت سوراخ كه پنج تا تكه تاريكي است و اين طرف، اين زير يك تكه بزرگ كه يك عالم عمق دارد و بوگندوست چون هي مي خواهد دسته ي تي اش را اين طرف و آن طرف بكند و بزند گوشه ي آن كاشي، كه اين طور نظم ساكت اين رديف سرد را به هم ريخته با طرح كم رنگ دايره ها و شكل هاي بي رمقي كه مي شود چهره ي يك آدم را تويش ديد كه هي تكرار مي شود صداي افتادن قطره هاي آب كنار پاهايم و من به خدا شلوارم را كشيده ام بالا و هيچ غلطي نمي كنم كه اين قدر طولش مي دهم اين قطره ي آب است كه دارد طولش مي دهد و شلنگ هر چه قدر كه تاب مي خورد توي دستم انگار چون مي داند كه چون بوي من است خوب است و ترك مي خورد و غلط خود كچلش مي كند كه هي منتظر است بيايد اين تو و ببيند كه دارد باران مي بارد و با آن دسته ي كلفت لعنتي اش كه مي زند همه چيز را خراب مي كند بيفتد به جانم كه حالا من چروك هستم؟ با آن دو دانه موي زبر خشك روي قهوه اي كه ترك دارد حتمني.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت0:1توسط elikafka | |

یادداشتی درباره ی رمان نو

 1.رومن یا کوبسن در "به سوی علمی درباره ی هنر شعر" می نویسد:"بر خطا خواهیم بود اگر کشف و نیز ماهیت اندیشه ی ((فرمالیستی))را که با غیر خود کار کردن و شگفت انگیز ساختن چیزها باعث دیدن چیزها می شود با حرف های ...". مشابه چنین دیدگاهی در گونه ای ادبیات با عنوان "رمان نو" نیز دیده می شود. رمان نو که آن را با نام "ضد رمان" هم می شناسند، در اواخر دهه ی پنجاه در فرانسه متولد شد و از آن جنبش هایی هم نبود که عمرشان زود به سر می آید.

2- همان طور که منوچهر بدیعی، مترجم فهمیده ی "جاده ی فلاندر" کلود سیمون می گوید، رمان نو بیش از انواع دیگر ادبی به واقعیت نزدیک است. اصلا هدف نویسندگان رمان نو همین است : نزدیکی کردن با واقعیت. اما نویسنده قادر نیست، یا مصلحت نیست که تمام این واقعیت را بگوید. بدیعی در پیشگفتار این کتاب می نویسد : " اما بیان حقیقت مستلزم دیدن یا شنیدن آن، در حافظه نگاه داشتن آن به و به زبان در آوردن آن است. در هر یک از این مراحل پاره ای ((جاهای خالی)) پدید می آید که نویسنده ی رمان نو، آن ها را پر نمی کند.پر نکردن جاهای خالی یعنی تخریب و دگرگون کردن معانی کلاسیک چیزهایی مثل شخصیت، طرح و حادثه. یعنی دیالوگ های کم، نصفه، ناقص.یعنی پرسش های زمانی و مکانی. یعنی جملات طولانی بدون روایت. همچنین چیزهاست که نام دیگر رمان نو را، " ضد رمان" می کند.

3- به عقیده ی بسیاری از مردم " ضد رمان " برخلاف رمان پیچیده است.

ژان بودریار، فیلسوف تازه در گذشته ای که گفتن جملات قصار هم جزئی از کار فلسفی اش بود زمانی گفته بود : "حال که در جهانی فهم ناپذیر واقع شده ایم، وظیفه ی اندیشه ی رادیکال این است که این جهان را نامفهوم تر، مبهم تر و باور نکردنی تر ارائه نماید."

ژان کوکتو هم که شاعر بود و نقاش بود و نمایشنامه نویس بود و کارگردان تئاتر بود، چند سالی قبل تر گفته بود : "سبک هنری عبارت از طرز بغرنج بیان کردن امور ساده نیست، بلکه، برخلاف، ساده ترین طرزی است که نویسنده برای بیان امور بسیار بغرنج پیدا می کند."

این ها، هر دو، ژان فرانسوی بودند.

4- از وقتی که واژه ای بادال "ذهن" ساخته شد، همیشه بحث ها درباره ی چیستی و چگونگی مدلول آن داغ بوده است.

رابطه ذهن با واقعیت مسئله مهمی بود که در ادبیات قرن بیستم تاثیر بسزایی داشت. " جریان سیال ذهن " که تحولی عظیم ( و به عقیده ی من مهمترین تحول بشر ) در ساختار و چگونگی روایت بود از پیامدهای تحقیق درباره ی همین رابطه مشکوک است.

رمان نو نیز از چنین سیالیتی به دور نبوده است. به خاطر همین است که مکان ها و زمان ها خیلی تکرار می شوند یا با حجم های انبوهی از هستی روبرو هستیم که یک جمله ی چندین صفحه ای که فقط 2 تا ویگول دارد می تواند آن ها را در خود جای دهد. بعد ممکن است یک موقعیت خاص از ذهنی دیگر عبور کند. این جا همه چیز متفاوت خواهد بود. فلان حرکت متهورانه ی فلان کس، در فلان جا، در فلان ساعت و در حضور فلان کسان، به عمل بیهوده و گاه بزدلانه ای تبدیل می شود که هر فلان ِ فلان فلان شده ای هم می توانسته آن را انجام دهد. و یا اینکه یک ذهن ممکن است بیهوده به دنبال یک شیء و یا یک خاطره مدتی طولانی بدود و آخر سر هم ..... .

5- صالح حسینی در کتاب " نیلوفر خاموش " بر این عقیده است که سهراب سپهری نام دفتر شعر خود " ما هیچ ، ما نگاه " را از جمله امرسون وام گرفته است : " مردمک چشم شفافی خواهم شد. من هیچ نیستم، من همه چیز را می بینم". این گونه هیچ بودن هم در " لا" ی شعر مولوی وجود دارد هم در برخورد نویسنده رمان نو با واقعیت. او قضاوت نمی کند و نه حتی اجازه ی قضاوت به کسی می دهد. فقط یک نگاه بسیار دقیق وجود دارد به همه چیز همان طور که هستند. هیچ بودن همچنین به گونه ای این اجازه را به نویسنده می دهد که به شخصی ترین لحظات زندگی انسان ها نیز وارد شود. از طرفی دیگر زمینه های پیدایش رمان نو را آثار پوچی مانند نوشته های بکت می دانند که در همان سال ها به چاپ می رسید. اگر معانی هیچ و پوچ یکی باشند یا در جایی به هم نزدیک شوند و یا اگر منظور از ادبیات پوچ همان ادبیات هیچ باشد و یا برعکس، یک چنین رابطه ای قابل تصور است : سپهری – امرسون – هیچ – پیچ – پوچ – بکت – رمان نو.

6- لوسین گلد من در باره ی رمان نو می نویسد : " این ادبیات تازه در عصری پیدا شده بود که تحولات جامعه، ظهور پدیده های تازه و انفعالی شدن روز افزون افراد در یک نظام مصرفی منجر به این می شد که برای اشیاء نوعی برتری نسبت به آدم ها قائل شوند ." در تنها بخش چاپ شده ی رمان عظیم جویس، اولیس، در ایران یعنی بخش هفدهم که به صورت پرسش و پاسخ است در بعضی پاسخ ها بیش از ده شیء جداگانه دقیقا ً توصیف شده اند . (البته اولیس رمان نو نیست انگار). این گونه توصیف کردن اشیاء و در کنار آن توصیف انسان ها در شرایط و به گونه ای که شبه شیء به نظر می رسند موجب همسان شدن ارزش آنها و گاه برتری ارزشی اشیاء می شود. اشیاء از طرفی با داشتن نشانه هایی انسانی از جمله مهمترین آنها نشانه های حامل خاطرات هستند و از طرفی دیگر، با پذیرفتن نقش های حیاتی در روابط انسان ها به گونه ای اجتناب ناپذیر، به عنوان یکی از عناصر مهم رمان های نو تلقی می شوند. با نگاهی نه چندان متفاوت، توصیف بسیاراشیاء بر هم تلنبار شده نشان دهنده ی سکون عظیمی است که فقدان حرکت پویای انسان را فریاد می زند.

7- به نقل از پوتبینا (که من نمی شناسمش) جمله ی " هنر و به ویژه شعر بدون تصویر وجود ندارد " را ویکتور شکلوفسکی، در مقاله ی " هنر همچون فرآیند "، متضمن جمله ی درون گیومه ای دیگری می کند : " هنر اندیشه ای مبتنی بر تصاویر است ." از این منظر رمان نو نیز گونه ای رمان پازلی است با این تفاوت که حادثه ای رخ نداده یا حادثه ی مهمی رخ نداده است که تکه پاره شده باشد. داستان اساسا ً تصویر تصویر است مثل عکس های یک تعطیلات آخر هفته. از طرفی چنین استفاده ی گسترده ای از تصویر این نوع رمان را بسیار به شعر نزدیک می کند...هنر و به ویژه شعر...ردپای بسیاری از عناصر شاعرانه را در رمان نو می توان جستجو کرد. تصویرهای بدیعی که همچنین تکنیک (( آشنایی زدایی)) را همچون سلاح قدرت مندی علیه فراموشی به همراه دارند. چنین تصاویری بافت اصلی آثار نویسندگان رمان نو را می سازند.

8- (( آلن رب گریه )) را بنیان گذار رمان نو می دانند. اتفاقا ً خیلی هم از مرگش نمی گذرد. مثل اینکه در سن 85 سالگی بر اثر مشکلات قلبی رفت آن طرف. " پاک کن ها " و" در هزار تو" آثاری هستند که می دانم از او ترجمه شده اند. ((میشل بوتور با کتاب دگرگونی))، ((کلودسیمون با جاده ی فلاندر))،(( ناتالی ساروت با افلاک نما)) و(( مارگریت دوراس با آثاری مثل عشق، درد و باغ گذر)) از دیگر نویسنده های شناخته شده ی رمان نو در ایران هستند. البته "خولیو کورتاسار" هم جزء این نویسنده ها محسوب می شود ولی ... بی خیال.

9- این نام یک کتاب است : " زبان به مثابه آفرینش " . فکر می کنم چنین نامی این روزها کاملا ً معقول و پذیرفتنی باشد. آنچه شاید نباشد باید این باشد: فن زبان و بلاغت (بوطیقا) مهم تر از معنی است یا خود معنی را به وجود می آورد. زبان یکی از مهمترین عناصر هر اثرنوشتاری است اما رمان نو کاملا ً بر زبان بنا شده است. به همین خاطر کمتر کسی این جراُت را به خود می دهد (بهتر است بگوییم باید بدهد) که به ترجمه ی یک رمان نو بپردازد. کسی که توانایی ترجمه ریتم، سن، فرهنگ و احساسات نقش شده در زبان را، اگر نه کامل، تا حدودی داشته باشد.

10- آلن رب گریه :" دنیا نه با معناست و نه بی معنا، فقط هست. و جالب توجه ترین نکته همین است و ناگهان این بداهت با چنان نیرویی به ما ضربه می زند که برضد آن هیچ کاری از ما بر نمی آید. به یکباره همه ساختمان زیبا در هم می ریزد: وقتی که ناگهان چشم باز می کنیم، یکبار دیگر ضربه ی این واقعیت سرکش که تظاهر می کردیم از عهده اش بر آمده ایم بر ما فرود می آید. در اطراف ما اشیاء، بی اعتناء به گروهی از صفات جان گرایانه یا خانگی که به آن داده ایم سر جای خود هستند. سطح آن ها صاف و همواره، دست نخورده، بدون درخشش مشکوک یا شفافیت است".

کلود سیمون :" دو چیز همواره ذهن مرا به خود مشغول داشته است : پاره پاره بودن احساساتی که آدمی دارد و هرگز با یکدیگر ربطی ندارند، و در عین حال مجاور بودن آنها در ذهن... من نمی توانم چیزی از خودم در بیاورم".

ناتالی ساروت :" با این همه آنچه موجب پیوند ماست، رفتار و برداشت مشترکی است که نسبت به ادبیات گذشته داریم. وجه اشتراک ما، اعتقاد به لزوم دگرگونی مداوم و به آزادی کامل انتخاب آنهاست".

میشل بوتور :" من برای نوشتن تعریف بسیار ساده ای دارم. کلماتی را روی کاغذ یا چیز دیگری نوشتن... رمان آزمایشگاه روایت داستانی است".

11- مستطيلِ نرمِ صورتي رنگِ بزرگْ كه با سطحِ زمين به اندازه پنجاه برگْ روزنامه ي روي هم چيده شده فاصله داشت، يك طرفش با دو پايه ي گردِ قهوه اي رنگْ كه در ميانه باريك مي شدند و در دو انتها بزرگ و كروي شكل، انگار در ابتدا دو استوانه بوده اند با چهار سرِ گرد، و دستاني شبيه به هم ميانه آنها را فشرده بوده است، به زمين مي رسيد و طرف ديگرش به درون ديوار مي رفت با آن پنجره كوچك و اتصال فشرده اي كه با ديوارهاي خانه هاي ديگر داشت. رنگ صورتي مچاله شده تا زمين هم مي رسيد و گاهي حتي از زمين هم مي گذشت و ديوارِ نازكي بود ميان تاريكيِ زيرش و اشياي سايه گرفته ي اتاق كه رنگشان با رنگِ خطوط كدر و سياهي كه از دوبار و يا چند بار بر هم آمدنِ صورتي زاييده شده بودند و گاهي راست مي رفتند تا نزديكي پايه ها و گاهي پيچ و تاب خوران در هم مي لوليدند و خودشان را به انتهاي فرو رفته در ديوار مي رسانيدند و پنجه هاي كرك دارِ سياهِ خود را با حركاتي غير ارادي ميان آجرها فرو مي بردند و بيرون مي كشيدند.

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت16:59توسط elikafka | |